تبليغاتX
ميزودر


ميزودر

سلام بچه ها! خوب هستين؟! مي دونم تاخير دارم ولي درگير يه سايتي هستم كه خيلي خوبه!(توصيفو داري؟!؟!)

اسمش سايت «نوقلم »ه و جاي فوق العاده ايه واسه فانتزي خون ها! حتما سر بزنيد!


www.hdmfans.com


و مطلب بعد در مورد جلد دوم! جلد دو در دست بازنويسي نهاييه! احتمالا تا اسفند ماه بيرون مياد!


من مي رم و سعي مي كنم زود برگردم!


تا بعد اين شعر رو داشته باشين :


تو را مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

تويي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم ...



حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:32 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

اينم يه بخش ديگه از آواي شيطان!


بخونيد و نظر بدين!


به محض اینکه اولین کلمه در تنگه می پیچد ، همگی سر جایشان میخکوب می شوند. انگار که


آب یخ رویشان ریخته باشند! به خاطر این توقف ناگهانی نزدیک است با سهراب برخورد کنم.

بعد از این اتفاق ناگهانی دیگر هم پشت سر هم به وقوع می پیوندد. بازتاب صدای من چندین

بار در تنگه می پیچد ، لرزشی در دیواره ها ایجاد می شود و چند سنگریزه از بالا روی

سرمان می ریزد. آنگاه صدای غرش خفیفی از اعماق صخره ها و درون حفره ها بیرون می

آید که هر کدام مدام بلندتر میشود.

هر آن منتظر توپ و تشر سهراب یا بقیه هستم ، چون در هر چه باشد، این چندمین بار است

که در طول این سفر خرابکاری میکنم!

ولی تنها یک هزارم ثانیه بعد از اینکه این فکر به ذهنم خطور می کند سهراب فریاد می زند:

"بخوابین روی زمین!" و در حالی که مرا با خود روی زمین می اندازد به بقیه هم اشاره می

کند که همان کار را بکنند. و در کمتر از یک هزارم ثانیه بعد از اینکه آنتونی آخر از همه

سرش را میدزدد ، چیز لزج و کرم رنگی ، از یکی از حفره های سمت راستمان بیرون می آید

و به دیواره ی آن طرف برخورد می کند . درست قبل از اینکه موقعیتم را عوض کنم ، از

گوشه ی چشمم آن را میبینم: مانند کرم خاکی غول پیکری است ، با بدن حلقه حلقه به رنگ

کرم – صورتی و پوششی نیمه شفاف!بوی تعفن انگیزی نیز در هوا پخش می شود که احتمالا

از آن متصاعد می شود.

در همان لحظه که جانور دوباره بلند می شود و به سمت من وسهراب جهش می کند ، هردو

خود را به دیواره های دو طرف می چسبانیم .هیولای کرمی سرش را محکم به میانمان

می کوبد . سری بسیار کریه دارد. بدون چشم و با دهانی پر از دندانهای تیز ! تعداد دندانهایش

خیلی زیاد است.

آن طرف ، براون که زودتر خودش را جمع و جور کرده است ، شمشیرش را بالا می آورد و

به بدن کرم غول پیکر- نزدیک جایی که از حفره بیرون آمده است – ضربه می زند. در جای

ضربه زخم بزرگی ایجاد می شود که مایع صورتی رنگی از آن بیرون میزند ، و همزمان با

آن جانور جیغ گوشخراشی میکشد و به سرعت به درون حفره بر می گردد.

سهراب فریاد می کشد:" فرار کنین ! زود!" و جلوتر از ما در تنگه (با حد اکثر سرعت)

حرکت می کند. ما هم بی درنگ پشت سرش راه می افتیم.

همینطور که پشت سر سهراب می روم چاقوی آ نتونی را در دستم می فشارم، چون در صخره

های سمت راست حضور کرم را احساس میکنم.

سهراب می گوید: " فقط بدوید! چون دیگه نمیشه هیچ جوری از دست اون هیولا فرار کنیم.

فقط خدا خدا کنید که زودتر برسیم... دیگه چیزی نمونده ..." و بر سرعتش می افزاید(در واقع

سعی میکند که بیفزاید!) اما درست در همین لحظه صدای برخورد چیزی با دیواره های

صخره ای و همزمان با آن صدای درد آلود کسی به گوش می رسد و همین موجب توقف من

می شود. بر میگردم و الینا را میبینم که با ضربه ی کرم به دیواره ی صخره ای برخورد

کرده است و زخمی و گیج روی زمین افتاده است.پشت سر او کرم و آنتونی که با سرعت

می دود و با خنجر کوچکش به پیکر آن کرم عظیم هجوم می برد.

ضربه اش تاثیری بر عملکرد موجود ندارد و کرم با دهان پر دندانش (!) به سمت الینا که تازه

هوش و حواسش را به دست آورده است حمله میکند. وقتی این صحنه را می بینم با سرعت

تمام خودم را به محدوده ی خطر می رسانم و درست زمانی که دهانش در یک متری الینا

است ، با بدنم به آن هیولا می کوبم! با این ضربه ی غافلگیرانه (و احمقانه!) کرم از مسیرش

منحرف می شود و خودم هم روی آن می افتم و با دودست بدن لزج و تهوع آور آن را

می گیرم تا نیفتم ، چون در این مدت سهراب هم برگشته است و با شمشیرش به بدن کرم حمله

کرده است. براون هم از فرصت استفاده کرده و به همراه آنتونی ، الینا را – که اکنون روی

پاایستاده است- لنگ لنگان از صحنه ی نبرد دورمیکنند.

در این موقع چون حواسم به ارزیابی موقیت بقیه منحرف می شود با تکانی شدید از روی کرم

سقوط می کنم.

درست کنار سنگی تیز که از زمین بیرون زده است ، به پشت بر سطح سخت تنگه کوبیده

می شوم. خیلی شانس آوردم که روی سنگ کوبیده نشدم!

اما همین لحظه اتفاقی می افتد که دیگر از شانس خود متشکر نباشم ...

وقتی بالا را نگاه می کنم ، با هیکل عظیمی مواجه می شوم که با سرعت پایین می آید و هر آن

ممکن است مرا تبدیل به کپه ای گوشت و پوست له شده کند!

این اتفاق آنقدر سریع می افتد که تنها فرصت می کنم دستانم را به صورت ضربدری محافظ

سینه و و سرم کنم.

آنگاه بدن گوشتالو ، لزج و سنگیییییییین کرم غول پیکر رویم سقوط می کند و همه جا سیاه

می شود...

کاملا مطمئنم که باید به همان چیزی که گفتم (و البته یک مرده!) تبدیل می شدم!ولی عواملی

هستند که باعث می شوند زنده بودن را حس کنم. اول اینکه وزن زیاد کرم را احساس می کنم،

و دوم اینکه بوی گند مایع گرمی که از بدن کرم بیرون می زند را حس می کنم!

البته به نظر نمی آید که زنده ماندنم دوامی داشته باشد.جانی برایم نمانده کهبتوانم کرم را کنار

بزنم و کم کم این مایع لعنتی – که احتمالا خون کثیفش است – مجاری تنفسی ام را فرا میگیرد

و من قدرت تنفس را از دست می دهم.

نمی دانم سهراب و بقیه چه کار می کنند ، به نظرم تا الان باید برای کمک به من می آمدند.

اصلا من چطور زنده ام؟! البته این سوال مسخره ایست چون در حال حاضر زنده ماندنم هیچ

تضمینی ندارد!حلا دیگر خون گرم کرم که مزه ی خاک را به صورت چندش آوری یاد آوری

می کند ، وارد دهانم شده است و کم مانده که خفه شوم...

حك شده بر ديوار قلعه جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:42 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

آخ آخ آخ دیدین چی شد؟!؟!؟


تولدش داشت یادمون می رفت! اصن حواسمون نبوووداااا!


تولد دوسالگی وبلاگمون


مبااااااارککککک!

خب در یکسال اخیر ما خیلی درگیر مسائل کتاب بودیم و به وبلاگ کم رسیدیم ولی به زودی دوباره ر

ونق قبلیشو می گیره!


اینم کیک تولدش!حالا دیگه باید به فکر بیشتر کردن کارمونم باشیییییم!


به به مهمونا رسیدن!

اول کادو بدین بعد کیک بخوریناااااا!


کادوشم یه تبریک تو نظراته!


                                                               تا بعععععععععععععععععععععععععععععععد!


                                                                              ... Just Imagine

                                              ! believe    &                                                  

حك شده بر ديوار قلعه جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

پس از پخش گسترده ي آواي شيطان، با توجه به در دسترس بودن كتابها براي پخش ققنوس، دوستاني كه مي خواهند كتاب سريعتر به آنها برسد مي توانند با شماره تلفن 02166486573 تماس حاصل نمايند و كتاب را خريداري كنند يا (اين قسمت بيشتر براي شهرستانهاي خارج استان تهران است)از  كتابفروشي هاي معتبر نزديك خود بخواهند تا با اين شماره تماس گرفته و كتاب را خريداري و عرضه كنند.

                                                                                     با سپاس

                                                 
                                                                                         ! Just Imagine ...    believe   

حك شده بر ديوار قلعه جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:50 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:32 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


در لينك زير مصاحبه ي سايت نو قلم با بابك پارسيان اومده :

http://www.hdmfans.com/modules/smartsection/item.php?itemid=155

و اين هم مصاحبه با آريا فرماني


http://www.hdmfans.com/modules/smartsection/item.php?itemid=154
حك شده بر ديوار قلعه جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:54 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


سلام!

اينم لينك فصل اول كتاب در درن شان فنز


http://www.darrenshanfans.ir/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2071&post_id=56084#forumpost56084
حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:57 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

دروووووووود!


خب اول از همه بايد بگم كه ساكنين كرج مي تونن كتاب آواي شيطان رو از شهر كتاب خريداري كنند!

دوم هم اينكه از دوستاني كه رفتن سراغ كتاب و پيداش نكردن عذذذر مي خوام! چون من هنوز نمي دونم اين

پخش ققنوس تا الان چيكار كرده! اگه آمارشو گرفتم حتما در اختيارتون ميذارم!

ولي شما از گرفتنش مايوس نشين! مطمئنا به اطراف شمام مي رسه!:دي


تا بععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععد ...


حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:1 توسط بابک پارسیان| |


سلام دوباره!

خب خب خب ... از اونايي كه كتاب رو گرفتن و خوندن كه بسي متشكرم!

اونايي كه كتاب رو گرفتن ولي نخوندن ممنونم كه منت نهادند بر سر ما

دوتا ولي خواهش دارم هر وقت تونستن يه

نيم نگاهي بكنن  بهش! ثواب داره!

و... اونايي كه ميخوان كتابو ولي دسترسي ندارن ... اينم راه دستيابي به

آواي شيطان با سرعت بالا:(!)

شما تشريف مي بريد كتابفروشي هاي معتبر اطرافتون! سپس سلامي

خدمت جناب كتاب فروش عرض كرده و پس از عرض خسته نباشي،مي

فرماييد: آقا/خانوم كتاب آواي شيطان رو دارين؟! اونم يا ميگه آره يا نه!

اگه بگه آره كه دست مبارك رو در جيب يا كيف مي كنيد منت مي ذاريد

مبلغي(1900 تومان)مي پردازيد و بادا بادا مبارك بادا!

اما در غير اينصورت شما مي تونيد به اوشون(كتابفروش رو عرض مي

كنم)سفارش كنيد كه در صورت رسيدن ويزيتور پخش قنوس اين كتب رو

بگيرن!

بدين صورت در ظرف يك هفته كتاب دستتون ه!

متششكككككككككرم!D:
                                 ...Just Imagine                


حك شده بر ديوار قلعه یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:53 توسط بابک پارسیان| |

سلام....


بعد از اینکه کتابمون بالاخره چاپ شد و چند نفر خوندنش کم کم داره منتقدم برامون پیدا میشه.


اکثر این منتقدا کتاب ما رو وصل می کنن به درن شان. البته شاید جلد اول یه خورده غلط انداز باشه


ولی باید در جواب این منتقدا بگم که   .  .  . زود قضاوت نکنید!!!.... تو


جلدای بعدی اتفاقاتی می افته که حیرت زده می شید و خودتون می فهمید که خیلی زود قضاوت


کردید.

حك شده بر ديوار قلعه سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:48 توسط آریا فرمانی| |


سلااااام!

چه خبر؟!


با توجه به اين كه دوستان زيادي كتاب رو حتي قبل از توزيع خوندن، واقعا خوشحاليم! به زودي 2000

جلد در حد توانمون توزيع ميشه مي تونين بخرين!

ولي در مورد سوالي كه همه ازمون مي پرسن، يعني جلد دوم ...

خب اسمشو بهتون لو ميدم : ايندرا(Indera)

اين جلد هم نوشته شده و تابستون يا مهر مي ره زيره چاپ! احتمال همكاري ما با انتشارات زهره(ناشز

سري واركرفت، اراگون، الدست ،بريسينگر ،سابريل و...) هم براي جلدهاي آتي مي ره!

البته هنوز در مذاكره ايم و قطعي نيست. خبرشو بهتون مي دم... تا بعد ....


                                                                    Parsiyan   ...  Just Imagine
حك شده بر ديوار قلعه جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:7 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

سالن انتشارات دانشگاهی - راهرو یک آ


- غرفه ی 18 -


انتشارات آوای نور


از یکشنبه خودمونم اونجاییم . . . اگه می تونید حتما


بیایید.

حك شده بر ديوار قلعه جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:4 توسط آریا فرمانی| |


سلام! يه چيز جالب واستون بگم از نمايشگاه...

من و آريا داشتيم تو غرفه ها 1پرسه مي زديمم كه يهو چشم من خورد به پوستر كتاب پارسيان و من اثر آرمان
آرين. قبلا كتاباي آرمان آرين رو خونده بودم . همينكه رفتيم دم در غرفه ي انتشارات موج، ديدم يكي داره هي

اشوزدنگهه و  پارسيان و من رو امضا مي كنه ميده به مشتريها!

رفتم جلو گفتم :آقاي آرين؟

با خوشرويي(در حالي كه داشت يه كتاب امضا مي كرد) گفت : بله!

كتاب آواي شيطان رو جلو گرفتم و گفتم :  پارسيان هستم!  نويسنده ي اين كتاب...!

اون با ديدن كتاب تو دست من يهو جا خورد و بعد با خوشحالي  گفت : آفرين ... خيلي عاليه (البته ديالوگ

دقيقش يادم نيست، يه چيزي تو اين مايه ها بود!)

منم به طرف آريا برگشتم و گفتم: مي خواي يه دونه بديم بهش؟

آريا با سر منو تاييد كرد و منم كتاب رو دوباره جلو گرفتم و گفتم : خوشحال ميشم كتابمونو بهتون تقديم كنم!

اونم با رضايت كتابو گرفت و بعد گفت : برام امضاش كن!

وقتي كتابو امضا كرديم و به دستش داديم ، ازم پرسيد: كتاباي منو داري؟

گفتم : همه رو به جز  اشوزدنگهه!

اونم يه جلد اشوزدنگهه برداشت و امضا كرد و بهمون داد! بعد ازش خداحافظي كرديم و برگشتيم سر غرفه

مون!

نتايج: 1. آرمان آرين نويسنده ي خوب و خاكيه!

2. نويسنده قدر كار نويسنده بفهمد و بس! ما چند تا فروش تا الان داشتيم ولي هيشكي مثل آرمان آرين از

ديدن كار ما با اين سن انقد خوشحال نشد!

3. ما 1400 سود كرديم!  آواي شيطان قيمتش 1900 ه ولي  اشوزدنگهه 3500! ها ها
حك شده بر ديوار قلعه جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:4 توسط بابک پارسیان| |


و بالاخره پس از مدتي مدييييييييييييييييييد...



   آواي شيطان به چاپ رسيييد!



الان توي غرفه ي نداي آريانا در نمايشگاه كتاب تهران  به فروش ميرسه! از شنبه هم ما اونجا هستيم در

خدمتتون!

قيمت كتاب 1800 تومان!


حك شده بر ديوار قلعه چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:8 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


سلااااااااااااااااااااااام!

ماشا ا... انقد استقبال از پست قبلي زياد بود كه منم سريع بعدش اپ كردم!

خوبين؟ چه خبر؟

كتاب آواي شيطان تو شمارش معكوسه! چاپ تموم شده و در حال صحافي شدنه!D:

لطفا هركس كه تو كار توزيع كتابه با ما تماس بگيره... ممنون ميشم!

تا چند روز ذيگه وبلاگ رو با خير چاپش منفجر ميكنيم! فعلا


                                                                      پارسيان....
حك شده بر ديوار قلعه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


جلد اول: شبح شاه

پادشاه بزرگ امپراتوري توسط دشمن كشته مي شود. شاهزتده ي جوان و بي تجربه، در جنگل گم مي شود و

دختري به نام لاتيا او را مي ياد. لاتيا و تيورو(شاهزاده) در جنگل ، داخل محاصره ي سربازان قرار مي گيرند و در

اين زمان يك مرد كهن به نام  كالين لاچ فراگ انها را نجات مي دهد. تيوروي جوان و خام طي تعليمات كالين به

جنگجويي خبره تبديل مي شود و حال زمان بازپس گيري امپراتوري است... اما خطري در كمين است

...معشوقه ي هزاران ساله ي كالين ... ملكه ي تاريكي ...

                      *************************************
پايه ي اين داستان بر مبناي اتفاقات رمانس ه!

ولي قشنگه! پيشنهاد ميكنم بخونين!
حك شده بر ديوار قلعه جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:33 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

 سلاااااااااام به همه! با يه آپ ديگه اومدم! ميخوام اينبار راجع به سري كتابهاي سنگهاي قدرت اثر ديويد گمل بگم!

جلد اول اين سري كه به  نظر من كتاب جذابي هم هست، به نام شبح شاه ، در زمانهاي دور اتفاق مي افته! دنيا

دنياي خودمونه منتهي با اضافات و تغييرات تخيلي!

گمل از اسطوره ها خيلي زيبا استفاده كرده و  سبك نگارشي داستان امروزيه! دركل داستان زيباييه! تو اين

پست وقت ندارم خلاصه ي داستان رو بگم (بسي پيچيده است!)ولي دفعه ي بعد(اين دفعه زودتر آپ مي كنم)

خلاصه شو ميذارم!

اگه تهيه اش كنين چيزي از دست ندادين!

راستي آواي شيطان زير چاپ رفته! اگه كارا خوب پيش بره قبل از نمايشگاه بيرونه!(به ما كه اينجوري گفتن،

به خدا اگه دير شد ما خالي نبستيم ناشر بدقولي كرده!)

                                                                         تا آپ بعدي خدانگهدارتون! اين كتابم بخونيد خوبه!


حك شده بر ديوار قلعه دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22:40 توسط بابک پارسیان| |

سال نو مبارك!!!!!


حك شده بر ديوار قلعه جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:11 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

سلام!


يه خبر خوووووووووب! جلده آواي شيطان آماده شد! احتمالا تا قبل از نمايشگاه كتاب بيرونه! حيف كه خورديم به

عيد!!!!
به زودي با تصوير جلد مي آپيم!


                                        فعلا!
حك شده بر ديوار قلعه شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:46 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


سلااااااااااااااااااااااام به همه!

مدت مديدي بود كه ما دو تا نبوديم! حالا با يه خبر خوب اومديم ...


                   آواي شيطان مجوز گرفت!



اميدوارم آپ بعديمون در مورد چگونگي تهيه ي كتاب توسط شما باشه!

ما از خاك برخاستيم و به آسمان پيوستيم ....

                                                     و همواره در پي آنچه هستيم ...

 
                                                                                                 پارسيان
حك شده بر ديوار قلعه جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:36 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


خب خيليا اين سوالو پرسيدن! جوابش تو مقدمه ي كتاب آواي شيطان اومده! ولي خب مختصرا بگم كه اتفاقي

شد! يه روز كه همينجوري داشتيم واسه خودمون بذله گويي مي كرديم دو تا داستان مجزا رو چسبونديم به هم و

ديديم بد نشد! بعد تصميم گرفتيم واقعا يه دو نفره بنويسيم! اميدوارم وقتي كتاب چاپ شد بخونيدش و جواب اين

سوالا رو دقيق تر بگيريد! تا بعد!
حك شده بر ديوار قلعه یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:8 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |

 سلاااااااااام!

هميشه فك مي كردم فيليپ پولمن خيييييلييييييييي بد مي نويسه! ولي بعد از خوندن جلد دوم نيروي اهريمني اش

به اين نتيجه رسيدم كه اشتبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه مي كرم!

اين رمان عالييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييه!!!!D:D:

جو گرفت! ببخشيد!

اين رمان تا اونجايي كه من خونده ام در مورد مباحث فلسفي فوق العاده اي بحث مي كنه! داستانش خيلي

عاليه!

پيشنهاد مي كنم اگه نخوندين حتما بخونيد!

راستي كتاب هنوز ارشاده!:-(

دعا كنيد برامون!D:

        ...Just Imagine
حك شده بر ديوار قلعه چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:34 توسط بابک پارسیان| |

اه! حالم به هم خورد! مي گن كتاب هنوز مجوز نگرفته! اين چه داستانيه آخه؟؟؟

                      به نظر شما ممكنه به كتاب ما مجوز ندن؟؟؟
حك شده بر ديوار قلعه چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:7 توسط بابک پارسیان| |

داشتيم با اين آريا ي تنبل مي رفتيم كوه! آقا راه به راه مي خواست بشينه خستگي در كنه (البته خودمم كمي تا

قسمتي موافق بودم!) خلاصه گفتم : " باشه بابا! بشينينيم!" يه محل نسبتا مسطح پيدا كرديم نشستيم! يه كم

كه گذشت آريا پرسيد :" اون سياهي چيه؟" بدون اينكه نگاه كنم گفتم :" ابره ديگه!" بلند شد و گفت :" نه ... نيگا

كن داره مياد اين طرفي!" اومدم پاشم بهش بد و بي راه بگم كه اونو ديدم ... يه سياهي گنده با كلي شاخك و

...

پرسيد :" تو هم به هموني فك مي كني كه من فك مي كنم؟"  گفتم :" اره ...!" بعد با هم گفتيم :" سلام

سايه!"

سايه ي مرگ عين عجل معلق اوم بالاي سرمون! گفت:" سلام! بابا شما بگين ... من يا اون ؟!"

من و آريا همديگرو نيگا كرديم. بعد من پرسيدم:" يعني چي؟" با عصبانيت گفت :" بابا اين لرد لاس ميگه نقش

اول منفي ديموناتا اونه! ديگه همه ميدونن منم!"

آريا پرسيد:" نظر درن چيه؟"

-" باب اون رفته ژاپن واسه كاراى حماسه ي دارن شان! موبايلشم جواب نمي ده!" من كه ديگه از دست اين

شخصيت منفي مبهم خسته شده بودم گفتم:" ببين من به درن زنگ ميزنم! بعد بهت اس ام اس مي دم!"

خوشحال شد :" دستت درد نكنه1 پس خبر از تو !" و اومد بره! من داشتم خوشحال مي شدم كه ا دستش

راحت شديم كه برگشت گفت:" راستي ايرانسل منو داري؟ همراه اولم قطعه!" آريا سريع به جاي من گفت :"

من دارم!" بعد هم سايه لبخندي زد (البته اينو عمرا شما نمي فهمين بايد حس تخيلتون قوي باشه!!!) پس از

اينكه رفت آريا زير لب گفت :" خوش گلدي!"

***

حالا بعد از اون روز من تو اينفكرم كه واقعا كدوم نقش مهمتري دارن؟ بهم بگين نظرتونو!



پ.ن: خوش گلدي= خوش اومدي به تركي!D:


حك شده بر ديوار قلعه دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:46 توسط بابک پارسیان| |

http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/briefListSearch.do?command=FULL_VIEW&id=1527871&pageStatus=0
سرشناسه : پارسیان، بابک، ۱۳۷۱ -
‏عنوان و نام پديدآور : آوای شیطان/ بابک پارسیان، آریا فرمانی.
‏مشخصات نشر : تهران: آوای نور‏‫،۱۳۸۷.‬
‏مشخصات ظاهری : ‏‫ج.‬
‏فروست : ...ارباب نامیرایان
‏شابک : ‏‫‬‭978-600-5413-01-4
‏موضوع : داستان‌های فارسی -- قرن ۱۴
‏شناسه افزوده : فرمانی، آریا، ۱۳۷۰ -
‏رده بندی کنگره : ‏‫‭PIR۷۹۸۱/‮الف‬۴۶۴‏‫‬‭آ۹ ۱۳۸۷
‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۸‮فا‬۳/۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : ‎۱‎۵‎۲‎۷‎۸‎۷‎۱

حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:31 توسط بابک پارسیان و آریا فرمانی| |


 بالاخره، (گوش کاپریست کر) کارامون داره نتیجه میده. کتاب شابک گرفته

و قرار داد هم با ناشر بسته شده. کتاب بعد از غلط گیری نهایی آمادس و

شنبه می رسه  دست ناشر.  اگه خدا بخواد  تا  دو ماه دیگه کتاب چاپ

شده و آمادست.

از دوستانی که می تونن در مورد توزیع کتاب راهنماییمون کنن ممنون می

شیم از طریق وبلاگ با ما ارتباط برقرار کنن.

اینم شابک و شماره ی کتابخونه ی ملی کتاب:
  978-600-5413-01-4:ISBN
1527871 :NLN
 







حك شده بر ديوار قلعه پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:13 توسط آریا فرمانی| |


نسل تاريكي

بابك پارسيان

******************

از خواب مي پرم ... عرق سردي روي پيشانيم نشسته است...

ابتدا گيج و مبهوت اطراف را نگاه مي كنم. بعد كم كم يادم

مي آيد كه در ليموزين برادر بزرگم ، بوشاسپ نشسته و به

سمت خانه مي روم.

هرگز فكر نمي كردم كه با خبر مرگ مادرم مجبور به بازگشت شوم ...

صداي 
خواهرم،پاي تلفن، هنوز در خاطرم است:

- سلام چيثرا! چه خبر ؟

- گوش كن آروتين مادر ... مادر ... اون مرده!

از پنجره بيرون را تماشا مي كنم . در پاييز تپه هاي اطراف قلعه يخانوادگي

-مان در كمبريج شاير ، نماي زرد و نارنجي پيدا كرده است ...

****************

اين داستان كه خوندين بخشي از رمان نسل تاريكي بود. اينجا نحوه ي نگارشي

من كلا فرق كرده و خبري از شوخي هاي عاميانه نيست!

آروتين ، پسري بيست و چند ساله و اصالتا دو رگه (ايراني - انگليسي) است

 كه پس از تحصيلات عالي در آمريكا به انگلستان ، جايي كه قلعه ي قديمي

خانواده اش قرار دارد بر مي گردد. اما در اين ميان ، متوجه مي شود كه

چيزي ج مرگ و ترس در انتظارش نيست!



هدف اصلي اين داستان ، فقط ايجاد ترسي ژرف در شماست! بي شوخي ... به قول

درن شان : نور ، صدا ، دوربين ... كشتار!






حك شده بر ديوار قلعه چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:34 توسط بابک پارسیان| |

  ميييييييدونم آپامو خيلي چرت شده!


خب چيكار كنيم؟؟

وقتي كتابمون افتاده و هنوز در نيومده چي بگيم؟ قصه ؟ بذله گويي؟

خب بهتره كه يه كم اينجا رو مثل قديم كنيم! چه جوري؟  خب خبري از اين درن خوشگله هم نيس كه آخه!!!!

خب وايستين تا جلد 8 بياد يه آپ اساسي بكنم!

آريا رو كه بييييييخيييييييييييييييييييال!!!

اون كه اصلا رسما وبلاگو بسته!

خب ... توي وبلاگ اختصاصيم آپ ميكنم ها! چون اونجا موضوعم آزاده! بياين پيشم ...


                    تا بعد ...                         ... Just Imagine
حك شده بر ديوار قلعه چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:11 توسط بابک پارسیان| |


باشه باشه مي دونم!

نمي خواد بگين اين پست مزخرف رو از كجات آوردي!

گفتم كه... گذاشتم نگين نيستي دوباره! تازه اون يه تخيلي طنز بود(در واقع يه

بخش كوتاهش!)



حك شده بر ديوار قلعه جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:45 توسط بابک پارسیان| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام!


يه آپ مي كنم دور هم باشيم!


  چه خبرا؟ اوضاع خوبه؟ بي خيال! اينو بخون :

با توجه به اينكه اصلا حال و حوصله نداشتم برم سر كوچه كالباس بخرم ، شام نون و پنير مي خوردم كه ديدم

اخبار شروع شده. خيلي توجه نمي كردم. در همين ميون يهو شنيدم كه اخبار گو گفت:" امروز شهر ما شاهد

يك موجود عظيم الجثه  به شكل فيل بود..." حالا فهميدم كه دوباره يه دسته گلي به  آب داده...!



مي دونم خيلي كوتاه و بي معني بود ولي ميخوام بدونم در موردش چي فك مي كنين.

تا آپ بعد ...
حك شده بر ديوار قلعه سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:28 توسط بابک پارسیان| |


Design By : Night Skin